فریدون سه پسر داشت
رمان
عباس معروفی
تهیه ی هرنوع فیلمنامه ، فیلم و نمایشنامه از این کتاب منو ط به اجازه ی کتبی نویسنده است.
حق انتشار فارسی این رمان در اختیار نشر ققنوس تهران است.
3
به دوست عزیزم
دکتر هان ساولریش مولراِشوفه
فریدون سه پسر داشت : ایرج و سلم و تور، که جهان را بین آنان تقسیم کرد. ایران را که بهترین بخش بود ب ه »
ایرج سپرد. یونان و روم و شام را به سلم داد، و توران زمین را به تور. اما سلم و تور به ایرج حسد بردند ،
«. دوستانه او را دعو ت کردند و در جنگ ی از پای درش آوردند
از شاهنشاهی فریدون تا کین ایرج ، شاهنامه ی فردوسی .
4
کلیه حواد ث و شخصیت های رمان واقعی هستند، و شباهت آنها با حوادث و شخصیت های شناخته شده اصلاً تصادفی نیست . ع . م
من
شاید همه چیز با مر گ ناصری آغاز شد.
روی در را برداشته اند، هی چ ملاقات کننده ای نیست . « ملاقات ممنوع » . دیشب مغزش از کار افتاد
عبدالناصر ناصری آرام روی تخت خوابیده ، لوله ها از بینی اش گذشت هاند، و تصویر مونیتور سمت راستش
می پرد. نورهای عمودی پنجره که به سختی از لای پرده ی ضخیم می گذرند، او را قطع ه قطعه نشان می دهند.
دو دستش را روی سینه اش گذاشته اند، با چشم های بسته ، خط ابروهای ملایم ، مژ ههای تابیده ی بلند، و ریش
شانه خورده ی خاکستری ، یکی سیاه یکی سفید. ناصری آرام گرفته است .دسته ای از موهای صاف
جوگندمی اش که روی متکا پخ ش شده ، صورتش را قاب گرفته است . یک گلدان کاکتوس کوچولو جلو
تختش در نور مونیتور سم ت راست که مدام می پرد، روش ن و تیره می شود. مثل صورت لاغر او ک ه در
نوسان نور، خاکستری است ، به کبود می زند، لاغرتر می نماید، و در قعر مر گ فرو می رود، می رود، می رود تا
بوی خام بشر اولیه اتاق را پر کند، چیزی نظیر وسوسه های شهوانی از ملافه های سفید متصاعد شود که وقتی
صدای ناقوس پُرقدرت کلیسا از منفذها گذشت و در گوش ها پیچید و پل کها را لرزاند، آ ن را مثل چربی به
دیوارها بمالد. چربی آشوبنده ای که اگر دس ت به دیوار بمالی باید هی بشوری اش . و هرچه بشوری پاک
نمی شود، همراه صدای ناقوس در رگ هات جاری می شود و عاقبت بر سین هات می چسبد.
عبدالناصر ناصری از هزار سال پیش مرده است ، و اتاق ش را از سر ب ساخته اند. صدای ناقوس بر او
اثری ندارد، ن ه شیپور جنگ است ، نه بیدارباش صبح ، و نه هیچ چیز دیگر. موسیقی متنی است که مرگ را
بدرقه می کند، آن هم به همت طلبه ی جوانی که موظف است در ساع تهای مقرر طناب کلفت آویخته از
ناقوس را به دور کمر باریکش ببندد، خود را از این دیوار بکوبد به آن دیوار، تا چکش سنگین فولاد ی بر دل
«... دینگ ... دانگ ... اللهُ... اکبر... دینگ ... دانگ » : ناقوس بگوید
5
آنوقت نفس زنان و عرق ریزان برود به انتهای باغ کلیسا، وارد اتا ق بزرگی شود که سه درِ تو در تو باز
و بست ه می شود تا بوی شمع و عود به مشام برسد، ب ه راهبه ی لاغر و رن گ پریده ای که در تاری کروشن
میزها و شمعدان ها روی تخت نشسته است با سر سلام کند، در تلالو نور شم عها ب ه جستجوی چشم های آبی
و طرح اندام او نفهمد که چطور از میان آن همه اثاثیه می گذرد. جلوش زانو بزند، وحشیان ه خیره اش شود،
خیره اش شود، و با حرکتی تند و ب یقرار خود را در بغ ل او بیندازد، و چنا ن لبش را ببوسد ک ه راهبه مدهوش
شود و با ناله و گا ه آهی لرزان ، نرم نرمک پیراهن سفید پر از چین جوان را از تنش پس بزند، بعد در
تختخوابی که پر از بالش های کوچک رنگی است ، با انگشتانش شانه های او را نوازش کند، یا گاه با ناخن هاش
«. آه » : صدای طلبه ی جوان را در آورد
یا با چرخش ی نرم چنان او را در بغل ش بچرخاند و به زیر بکشد که گویی اصلاً کس ی آنجا نبوده است .
راهبه ای پنجاه ساله ، بریده از دنیا و مافیها درحالی که گریه می کند از دردِ رن جهای بشری ، یا از خون ی که بر
صلیب خشکید، و یا برای آمرزش گناهان گوسفندانی که اسیر گرگ شیطان شده اند، چنا ن به خود پیچیده ، و
یا از خود بیخود گشته است که سر بر بسترش نهاده ، تسبیح زنان با دست هاش دارد گناها ن بشر را
می شمارد، از خدا پوز ش می خواهد، و صدا ی هق هقش در ناقوس محو می شود.
تانک سوخته ای جلو مسجد خاموش شده بود و صدای گ م و پیدای الله اکبر از پش ت دیوارها به گوش
«. دینگ ... دانگ » : می رسید
مجید امانی زیر پتوی پوست پلنگی اش مچاله شده بود و در قعر خواب ، جایی نزدیک تانک سوخته ،
در اتاق آجریِ بی در و پیکری برهنه بر لبه ی تخت نشسته بود و داشت به اندام کشیده ی رؤیا نگا ه می کرد:
همیشه وسط تخت می خوابید، دست هاش را زیر صورتش می گذاشت ، و می گذاشت آن موهای لَخت و سیاه
بر شانه هاش پخش شود. مجید یکبار دیگر اندام را از کمرگاه مرور کرد، خال کوچکی بر کپ ل سمت چپش
بود که در خوا ب هم بود. ادامه داد و وقتی به کف پاها رسید خواست خم شود و آنها را ببوسد، اما عده ای
تعقیبش می کردند و سایه به سایه دنبالش بودند. تپش قلبش تند شده بود و پناه ی نمی یافت . در خواب هم
می دانست که این یک بیماری است ، اما همین موهبت باعث م یشود که آدم حواسش جمع باشد، دور و
.« الله اکبر » : برش را بپاید، و مف ت طعمه نشود. صدای جمعیت نزدیک تر می شد
به طرف صدا برگشت . در و پیکر اتاق پوشیده از تار عنکبو ت بود. مثل پرده ای تار که عنکبوتی بر
دهانه ی غار اصحاب کهف تنیده بود تا آنها را از مر گ نجات دهد. اسد آنطر ف پرده ایستاده بود. کت و
شلوار خاکستری به تن داشت ، با پیراه ن سفید، ریش سیاه ، و موهای کوتاه . می خواست داخل شود اما تار
عنکبوت راهش را بسته بود.
رعشه از شانه های مجید شروع شد، در سینه اش چرخید، و در راه نفسش بند آمد. نمی دانست از
وحشت مرگ رفیق قدیمی اش ، عبدالناصر ناصر ی به خود می پیچد، یا تصویری قدیمی او را چنی ن برآشفته
است .
6
کجا بود؟ چرا راه گم کرده بود؟ داشت کجا می رفت ؟ هرجا بود از تعقیب گریخته بود و حالا احساس
امنیت می کرد. از سه درِ تو در تو گذشته بود و با صدای شهوان ی یک زن ، او ل جا خورد ه بود، و بعد ک ه از
لای باریکه ی در نگاه کرده بود، بوی در هم آمیخته ی شمع و عود او را در جذب های روحانی فرو برد ه بود ک ه
بین شهوت و مذهب سرگردانش می کرد. چقدر از آنچ ه در کودک ی به او گفته یا آموخته بودند دور شده
بود؟ هما ن قدر از یک احساس تب آلود شهوان ی خود را ب ه گناه آلوده می دید و بیشتر کی ف می کرد. خسته
بود، و از وحشت تعقیب آن حرامزاده ها به کلیسا پناه برده بود. سه نفر بودند، شاید ه م بیشتر. هنوز راه
درازی در پیش داشت ، و نمی دانست آیا جان سالم به در خواهد برد؟ خیال می کرد در کلیسا با کشیش ی
سفیدمو روبرو می شود و به او می گوید که من فقیر نیستم ، اما حالا پول همراهم نیست ، نمی خواهم سیاه سوار
قطار شو م، می ترسم مأموری بیاید بالای سرم و شص ت مارک جریمه ام کند. پیاده هم نمی توانم بروم . خیال
می کرد با ماشین کلیسا او را تا دم درِ خانه اش می رسانند، یا یک کاری براش می کنند. باور کنید پاهام دیگر
مال خودم نیست .
وقتی از خواب پرید، نمی دانست کجاست . نمی دانست که آ ن راهبه ی خاکستری می تواند طلبه ای جوان
را چنان به درون بکشد که مجید امانی غم گمگشتگی اش را ب ه باد فراموش ی دهد، و یادش برود از کجا آمده
بود؟ به کجا م یرفت ؟ و چقدر تپش های نهانیِ چکش فولادی در د ل ناقوس ، وسوس هانگیز اس ت.
نمی دانست از دلتنگی به چنین حالی در آمده ، و یا آیا در وسوسه ی یک همخوابگی سرکوفته قلبش این
جور پرپر م یزند؟ داش ت از لای در ب ه طلبه ی لاغری نگاه می کرد که حالا پیراهن سفید تن ش نبود و هر آن
در له له عطشناک راهبه می رفت که خاکستر شود.
صدای ناقوس هنوز بود و مجید خیال می کرد از لای درِ اتاق ی که تا ساعتی پیش روی آن آویخته
بودند "ملاقات ممنوع "، دارد به جسد رفی ق قدیمی اش نگاه می کند، و از او برا ی همیشه فاصله می گیرد، یا از
سرگیجه اش کمک می گیرد که به او فاصل ه بدهد تا برود، و ای ن سکوت سنگین چرب آلود را با خود ببرد،
ببرد تا مجید واپسی ن تصویر ذهنش را دیگر ب ه یاد نیاورد.
یک گلدان کاکتوس در نور مونیتور تیر ه و روشن می شد. خطوط نور گریخته از پرده ، جسد را قطع ه
قطعه می کرد. ارتعاش صدای ناقوس هنوز بود، و ناصر ناصر ی انگار ک ه همین حالا از پش ت پیانو بلند شده و
روی تخت دراز کشیده تا دقایقی بعد دوباره پشت پیانو بنشیند و بنوازد، آرام آرام . انگشت های پاهاش از
ملافه ی سفید بیرون مانده بود، و این سؤال که آیا زندگی هنوز هم ادامه دارد؟
ادامه که داشت . چهار سال از آن روزها گذشته بود و مجید خیال می کرد همین دیشب بوده که
عبدالناصر ناصری مرده ، و همزمان با ناقوس کلیسا در ته مانده ی ارتعاش صدا، راهب های از طلب های جوان کام
می گیرد و انگار که لحظه ی آخر دنیاست ، چنا ن او را در خود عبور م یدهد که اگر همان لحظه ناقوس
مرگش را نواختند، ارتعاش صدا هنوز باشد. مثل تصویر ناصری که همیشه هست ، و آد م را نیست می کند.
مثل مرگ ، مثل شرم ، مثل شهوت ، مثل تعقیب ، یا گردبادی که به زندگی مجید افتاده بود و طومار ش را
درهم پیچیده بود.
این داستان ادامه دارد....
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:0  توسط امیرمسعود
